تبليغاتX
.:: سخنانی زیبا ::. ONLY LOVE

سخنی دیگر....

 

دکتر شريعتي :               

«کلاس پنجم که بودم پسر درشت هيکلي در ته کلاس ما مي نشست که براي من مظهر تمام چيزهاي چندش آور بود ،

آن هم به سه دليل :       

اول آنکه کچل بود،

 دوم اينکه سيگار مي کشيد و

 سوم - که از همه تهوع آور بود- اينکه در آن سن و سال، زن داشت...!!!!

  چند سالي گذشت يک روز که با همسرم از خيابان مي گذشتيم

،آن پسر قوي هيکل ته کلاس را ديدم در حاليکه خودم زن داشتم ،سيگار مي کشيدم و کچل شده بودم!

 


 

نوشته شده توسط مهدی تنها در جمعه هشتم آبان 1388 ساعت 19:51 موضوع عمومي | لینک ثابت


شريعتي شهادت را كاري آگاهي‌بخش و افشاگرانه مي‌دانست

 

 

اگر در آن زمان، شريعتي به اين امر متهم مي‌شود که مي‌خواهد مسير مبارزه را به سوي بحث‌هاي فكري، انتزاعي و روشنفكرانه منحرف كند، امروز نيز به اين متهم مي‌شود كه مي‌خواست به جو انقلابي و خشونت دامن بزند؛ مثل اينكه تمام هدف ايشان اين بوده است كه از مفاهيم مذهبي براي تغيير يك رژيم سياسي استفاده ابزاري و مبارزاتي كند؛ يعني تمام اين حرکت و خط مشي با برداشت‌هاي اشتباه فرو كاسته مي‌شود.

متن کامل در ادامه مطلب


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط مهدی تنها در چهارشنبه ششم آبان 1388 ساعت 12:58 موضوع ايران | لینک ثابت


بد گویی

 

هر کس بد ما به خلق گوید

ما صورت او نمی خراشیم

ما خوبی او به خلق گوییم

تا هر دو دروغ گفته باشیم


 

نوشته شده توسط مهدی تنها در چهارشنبه ششم آبان 1388 ساعت 12:55 موضوع عمومي | لینک ثابت


...........

 

نه بزرگ!

 خدایا میدانم که اسلام پیامبر تو با نه آغاز شد

«لا اله الا الله»

مرا ای فرستاده محمد

به اسلام آری بی ایمان گردان

 


 

نوشته شده توسط مهدی تنها در چهارشنبه ششم آبان 1388 ساعت 12:54 موضوع عمومي | لینک ثابت


.....................

امید داشته باشیم. هنوز خدا رو داریم.

اگر تنهاترين تنها شوم باز خدا هست

 او جانشين همه نداشتنهاست

 نفرين ها و آفرين ها بی ثمر است

 اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند

 و از آسمان هول و کينه بر سرم بارد

 تو مهربان جاودان آسيب نا پذير من هستی

 ای پناهگاه ابدی

 تو می توانی جانشين همه بی پناهی ها شوی


 

نوشته شده توسط مهدی تنها در چهارشنبه ششم آبان 1388 ساعت 12:52 موضوع عمومي | لینک ثابت


 

زمانه شريعتي پسر سخت‌تر است!


 

نوشته شده توسط مهدی تنها در چهارشنبه ششم آبان 1388 ساعت 12:50 موضوع | لینک ثابت


سخنی دیگر

 

آنگاه که غرور کسی را له می کنی،
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،
آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،
می خواهم بدانم،
دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟
بسوی کدام قبله نماز می گذاری که دیگران نگذارده اند؟


دكتر علی شریعتی


 

نوشته شده توسط مهدی تنها در شنبه بیست و پنجم مهر 1388 ساعت 12:3 موضوع عاشقانه | لینک ثابت


.......

 

هر کجا قصه عشقي است بيان دل ماست
هر کجا شعله آهي است نشان دل ماست
هر کجا زخمه ي سازيست شکايت از توست
هر کجا ناله نايي است فغان دل ماست
هر کجا دربه دري مانده به ره در پي توست
هر کجا بار غمي مانده از آن دل ماست
هر کجا گونه ي زرديست ز هجر رخ توست
هر کجا ضجه ي حزني است زبان دل ماست
سالها راز دل خويش به شب گفتم و بس
زان سبب مرغ سحر مرثيه خوان دل ماست
گفته بودي که صبوري کنم و دم نزنم
اين همه صبر نه در حد توان دل ماست
نرگس از باده ي چشم تو به مستي رقصد
لاله ي داغ به دل، دل نگران دل ماست. . . .


 


 

نوشته شده توسط مهدی تنها در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 ساعت 10:59 موضوع عاشقانه | لینک ثابت


.......

 

همیشه دلم می خواس
بهم بگی دوسم داری
وقتیکه پیش منی
سر روی شونم بزاری
همیشه دلم می خواس
که بی قرار من باشی
اََََگرم زمستونم
تنها بهار من باشی
همیشه دلم می خواس
ناز نگامو بکشی
روی بوم آرزوت
عکس چشامو بکشی
همیشه دلم می خواس
غرق محبتم کنی
از عذاب بی کسی
منو راحتم کنی
همیشه دلم می خواس
اسم منو صدا کنی
هر کسی غیر منو
به عشق من رها کنی
همیشه دلم می خواس
با هم دیگه بریم سفر

دورشیم از این آدما
نمون از ما یه اثر
همیشه دلم می خواس
تو رویاهات جا بگیرم
یه جوری نیگام کنی
که از نگاهت بمیرم
همیشه دلم می خواس
واسم ستاره بچینی
وقتی که تنها شدم
تنهائیهامو ببینی
همیشه دلم می خواس
دست توی دستام بزاری
واسه یکبارم شده
هم پای چشمام بباری
همیشه دلم می خواس
برات عزیزترین باشم
میون این همه غم
پناه آخرین باشم
امّا تو نیستی و دل
بد جوری غرق خواستنه
می دونم نیستی و باز
دوباره وقت باختنه .
..........


 

نوشته شده توسط مهدی تنها در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 ساعت 10:58 موضوع عاشقانه | لینک ثابت


بدون ............

 

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه
پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود !
يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !!!!!!!!

 

 


 

نوشته شده توسط مهدی تنها در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 ساعت 10:55 موضوع عاشقانه | لینک ثابت